بعد از يك هفته سگي و خسته كننده و داغ، دل از اين شهر ميكني تا شايد بتواني فارغ از هر دغدغهاي دمي در طبيعت بياسايي. طبيعتي كه در خيالت قرار است مثلاً مأوايي باشد براي گريزهايت از زندگي و بايدها و نبايدهايت. كه مثلاً جداي از هر هياهو، چند ساعتي براي خودت باشي.
هنوز چند قدمي نيست كه پاي در پاي كوه نهادهاي كه حضور قدم به قدم پليس با انواع پيشوند و پسوندهاي نيروي انتظامي، امنيت اجتماعي، پيشگيري، كوهستان و هزار كوفت و زهرمار ديگر به ميزباني ديدگان خستهات ميآيند. كه مبادا فراموش كني كه كجا زندگي ميكني، كه جبر جغرافيايي هر شب بتواند آسودهتر خرخرهات را بفشارد، كه مبادا يادت رفته باشد كه عنان لحظه لحظهات در اختيار كيست، كه يادت بياورند هر كجا باشي، باش! آسمان، زمين خاك،كوه، كوچه، خيابان، پارك و ... همه از آنِ آنان است.
كمي بالاتر هنوز ...
ادامه مطلب
پيرمرد بدجوري عرق كرده بود. ته ريشهاي سفيدش از خيسي در نور زرد خورشيد كه از لابلاي پرده سرك ميكشيد ميدرخشيد. قطره كوچكي ناگهان از گوشه شقيقهاش جهيد و روي يقه پيراهنش افتاد. پيرمرد در همان حال كه چشمانش بسته بود، دستمالي را از جيب شلوارش در آورد. با آن پشت گردن و موهاي پشت سرش را كه تقريباً خيس بود پاك كرد و با حركت كوچكي خود را در صندلي بالا كشيد. اتوبوس تكان خفيفي خورد و صدايش شدت گرفت. خرخر موتور قراضه اتوبوس صداي مضحكي ايجاد كرده بود.
زن جواني كه در صندلي كناريام نشسته بود، بچه كوچكش را كه تقريباً از هوش رفته بود در آغوشش جابجا كرد. كودك بينوا از شدت گرما رمقي نداشت و گاه گاهي نق خفيفي ميزد كه با حركت گهوارهوار دستان مادرش پاسخ داده ميشد. خودم را در صندلي جابجا كردم و پشت پيراهنم را كه از عرق كاملا خيس شده بود كشيدم تا از بدنم جدا شود. سرم را بالا گرفتم و لعنتي به خودم فرستادم.
مجله تاخورده را از كيفم بيرون كشيدم. بيهدف شروع كردم به ورق زدن. با انگشتم عرق روي پيشانيم را پاك كردم و با گوشه شلوارم خشكش كردم. گرما مجال نميداد. بي خيال مجله شدم و پرتش كردم داخل كيف. باز لعنتي نثار خودم كردم.
همچنان بيرمق روي صندلي لم داده بودم. لبهايم خشك شده بود. انگار كه زبانم به ته حلقم چسبيده بود. زيپ كيفم را كشيدم و با دست داخل کیفم به دنبال بطري آبي كه از ترمينال خريده بودم گشتم. بيرون آوردمش و سعي كردم با لمس كردن بطری دمايش را حدس بزنم. گرم شده بود. انگار نه انگار كه وقتي از فروشنده بطري را گرفتم تكه هاي يخ داخلش شناور بود. از ناچاري بطري را بالا گرفتم. جرعه اول را به زور قورت دادم. نتوانستم تحمل كنم و مابقي را به داخل بطري برگرداندم.
از وسط اتوبوس نگاهي به جاده انداختم. حرم گرماي جاده رگههاي خفيف ناموزوني از ماشينهاي جلويي را نمودار ساخت. باز به صندلي تكيه دادم و دوباره لعنتي نثار خودم كردم ...
تاریخ تکرار می شود. یعنی به نظرم که تکرار می شود. طنازی این چرخ گردون هم مزید بر واقعه می گردد و اینبار به احمقانه ترین حالت ممکنه که تصور دوباره رخدادش برایت مشکل می نماید اتفاق می افتد.
گذشته ای که تا دیروز خاطره ای احمقانه و دست مایه طنز بود به آنچنان واقعیت بلاهت آمیز امروز بدل می شود که حتا شرمت می آید به آن بیاندیشی. به تلخ ترین شکل ممکن و با تکرار باورنکردنی و بسیار دقیق جزئیاتی که قبلا تجربه شده اند برایت رخ می دهد. و این شوخ طبعی روزگار بیشتر از همه آزار می دهد و احساس موش خرمای احمقی را پیدا می کنم که در چرخی مدور می چرخد. نمی دانم شاید هم باید چرخید و اصلاْ به روی مبارک هم نیاورد. شاید هم این حماقت های خودم است که مدام تکرار می شوند؟! ولی بیش از همه از تجربه اینچنینی اش شرمم می شود ...
"اگر خاتمی نیاید میآیم". بیان این جمله از سوی معاون اول کم حاشیه و کم حرف دولت اصلاحات کافی بود که سوت آغاز ماراتن نفسگیر دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، به صدا درآید. ولی اعلام این موضع در بحبوحه انتخابات مجلس هشتمی که با هزاران اما و اگر اصلاحطلبان و اندک کاندیداهای آنها به دور دوم کشیده بود، و درست در بزنگاهی که همه نیروهای این طیف تمام توان و حواس خویش را معطوف به پیروزی نسبی در اندک کرسیهای باقی مانده و رقابتی مجلس هشتم معطوف کرده بودند، از سوی دکتر محمدرضا عارف بیدلیل و بدون اندیشه و تأمل نبوده است. ولی به راستی اعلام اینچنینی کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری از سوی کاندیدای انصرافی اصلاح طلبان در مجلس هشتم به چه علت بود؟
1. معاون اول خاتمی ...
ادامه مطلب
صدای قرچ قروچ بینی ام تو سرم زنگ میزند. گونهام بد جوری پف کرده. صفحه کلید را به سختی میبینم.
هنوز صدای پدر ضارب توی گوشم است: "عمراً نذارم پسرم یه شب هم تو زندان بمونه". دوست وکیلم به قاطعیت می گفت:"چون ضرب و جرح ممکنه شامل دیه بالا بشه همچنین برهم زدن نظم عمومی هم محسوب میشه به هیچ عنوان امشب آزادش نمیکن". ولی آزادش کردند!
در سرم احساس سنگینی گنگی دارم. نمیدانم از شدت ضربه است یا از شدت فشارهای عصبی. بینیام بدجوری از ریخت افتاده. گوشه چشمم هم پاره شده، زیر چشمهایم هم کبود. مدام با خودم حساب میکنم. هزینه فایده میکنم. چرتکه میاندازم. کاندیداها را یک به یک مرور میکنم؛ جواد اطاعت، سهیلا جلودارزاده، قمی، جهانگیری، عجایبی. اه! این انتخابات لعنتی!
با خودم عهد بسته بودم که دیگر هیچ فعالیتی نداشته باشم. ولی باز هم این حماقت مدام، مدام، مدام … .هنوز صحنه ضرب و شتم را با خودم مرور میکنم.
کنار خیابان دم درب ستاد ...
ادامه مطلب
دیروز مطلبی در بالاترین آپ شده بود با عنوان «شناسایی صاحب سگهاي قاتل دختر دانشجو». تیتر جالبی بود. با خودم می اندیشیدم مابقی سگها چه؟ سگهایی که دانشجویان را دربند می کنند و شکنجه می دهند و می کشند و دفن می کنند و روی جسدشان هم بتن می ریزند. آیا کسی را هم جرات گفتن از صاحبان آنان نیز هست؟ گفتن از سگ های آماده به خدمتی که با غمزه چشم سرکردگانشان چنان تن نازک آرای این نازنینان را می درند که سگها و گرگ ها و کفتارها را شرمنده می کنند. آیا کسی را نیز یارای گفتن از سفاکی و درنده خویی این حیوان صفتان را نیز هست؟ هرچند این نیز رسم معهود روزگار است که صاحبان حیوان صفت تر از خودشان نیز چنین مستانه بر اریکه سست خویش مغرورانه تکیه زنند و بر عوعو سگانشان دل خوش دارند. به قول سیف فرغانی:
هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد / هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پی آن تا کند خراب / بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نکبت ايام ناگهان / بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل که هست گلو گير خاص و عام / بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
ای تيغتان چو نيزه برای ستم دراز / اين تيزی سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد / بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت / اين عو عو سگان شما نيز بگذرد
پی نوشت:
صد رحمت به سگان که تنها می کشند و زجر کش نمی کنند. حیف حیوانیت که برروی اینان بنهیم که حیوان هر چه می کند از سر غریزه است! صد رحمت به سگان که حیوانی می کنند!
و ساعت بزرگ میانه شهر به صدا در آمد؛
دنگ
دنگ
دنگ
و ساعت بزرگ میانه شهر دوازده بار به صدا در آمد؛
دنگ
دنگ
دنگ
آری؛ روز نهم از ماه یازدهم از سال سوم فرا رسیده بود...
درست روز نهم از ماه یازدهم از سال سوم
بیست و هفتم ژوئیه هزار و هفتصد و نود و چهار !!

