براي كه براي چه؟
كودكي هر گاه كه نام محرم و عاشورا به گوشم مي خورد خود را براي مراسم عجيب و نامفهومي آماده مي كردم مراسمي كه اگر هيچ نداشت براي ما كوچكترها حد اقل خالي از لطف نبود. در عالم كودكي شايد يكي از سر حدات نهايي خواسته ها وآمال يك كودك بودن با همسن و سالها وبازي كردن با آنها باشدكه در اين ايام به اين آرزوي خود مي رسيدم. صرف نبودن در منزل و گشتن و ديدن هياتها و تكايا و مساجد و مراسم عزاداري براي كودكي همچو من بسيار جالب و سر گرم كننده مي نمود.
كمي كه بزرگتر شدم معاني اين رفتارها بيشتر از پيش در ذهنم جاي گرفت و خود را پررنگتر نشان داد. آن وقتها هرگاه با پدرم به تكايا و مساجد اطراف منزلمان مي رفتم دوست داشتم بزرگترين زنجير عزاداري نصيبم شود، دوست داشتم جلوي صف قرار بگيرم تا بدين نحو به همسالانم فخر بفروشم . هميشه دوست داشتم در هياتي باشم كه بزرگترين علامت و زيباترين آن را داشته باشد. دوست داشتم در صفوف هياتي قرار بگيرم كه طبل و دهلش بلندترين صدا را داشته باشد. انگيزه كودكي من براي حضور در عزاداري حسيني و مراسم ماه محرم در اينها خلاصه مي شد.هميشه زنجير مي زدم و عزاداري مي كردم البته نمي دانستم براي چه و براي كه؟!.كه بعدها فهميدم اين مراسم براي شخصي است به نام حسين،كسي كه امام سوم شيعيان است.هميشه نام ابوالفضل را هم بسيار مي شنيدم كسي كه نمي دانستم چندمين امام ماست! بله؛ بعدها فهميدم كه ابولفضل كيست ، فهميدم كه سقاي كربلا كيست ، بعدها دريافتم چرا حسين را مظلوم مي نامند بعدها فهميدم چرا عزاداري ميكردم !ولي نفهميدم چرا بر سر و سينه ي خود ميزدم! ولي نفهميدم چرا حسين چنين از پيش به استقبال مرگ و شهادت مي رفت، نفهميدم چرا بقاي اسلام خون بهاي حسين شد ، و بسياري چيز هاي ديگر كه به مرور زمان فقط تا حدود كمي آنها را دريافتم . مطمئناً اينها سوالاتي است كه در ذهن بسياري از همين عزاداران هنوز به دنبال جواب مي گردد. براستي چرا من اول عزاداري مي كردم بعد فهميدم حسين كيست؟(البته فقط دريافتم كه سومين امامم است،همين!) بگذريم؛ در ابتدا لازم به ذكر است كه تمامي آنچه در ذيل عنوان مي شود تنها تجربيات شخصي من است وهمچنين بايد متذكر شوم بنده زياد انسان متشرعي نيستم و به قول معروف رطب خورده كي منع رطب كند،اما.......سوگواري و عزاداري اهل بيت در ميان ما ايرانيان از جايگاه ويژه اي برخورداراست،عزاداري هايي كه پس از گذشت قرنها نقاب بوميت وقوميت بر خود كشيده وهر قوم و نژاد خاصي با توجه به شرايط و خرده فرهنگ خود ومختصات اجتماعي و جغرافيايي اش چهره اي به اين مراسم ها بخشيده است . اين سوگواريها در چرخه ي ايام آنچنان در ميان اقوام ريشه دوانده كه جزئي از فرهنگ آن قشر و قوم تلقي مي گردد . حضور تمامي اقشار با تنوع سني و فكري بسيار خود مؤيد اين نكته است كه اين سوگواريها با فرهنگ و زيست بوم هر منطقه آنچنان عجين شده كه نمي توان افتراقي ميان آنها قائل شد.ولي آنچه كه پشت اين عزاداري ها از علامت كشيدن تا تشت گذاري و نخل بلند كردن و... به اين همه تنوع هويت واحدي بخشيده عشق و علاقه به اهل بيت(ع)است.عشق و علاقه اي كه به طرق مختلف ابرازميشود كه گاهاً نيز به انحراف كشيده شده. ايرانيان براي ابراز ارادت خود نسبت به خاندان اهل بيت و خصوصا امام حسين(ع) از هيچ كوششي فرو گذار نيستند وهميشه با همه توان خود سعي در برپائي هر چه باشكوه تر اين مراسم دارند ولي آنچه كه اين ارادت و ابراز علاقه را تحت الشعاع قرار داده به رسميت رسيدن برخي رسوم است كه مولود اعتقادات و خرافه هائي است كه در عمق اعتقادات عوام ريشه دوانده.و مسئله اي كه حائز اهميت بيشتري است آن است كه ديگر اين مراسم رنگ و بوي مذهبي خود را از دست داده و هر قشري با توجه به نيات خاص خود در اين مراسم حضور مي يابند. البته اين موضوع را نمي توان به كل جامعه تعميم داد ولي مشخصاً اين مسئله سطح وسيعي از آنرا در بر مي گيرد. شايد بتوان اين گروهها را در چند دسته كلي تقسيم نمود ......................ادامه دارد
حاكميتي كه قلوب مردم را به همراه خويش نداشته باشد و حمايت ملتش را پشتوانه حكومت خود نگرداند و نسازد سرانجام به سراشيبي افول و زوال نزديك خواهد شد و چه خوب است كه حاكمان بدانند هدف و غايت آنان براي حاكميت چيست؟ آيا به آن علت حكم مي رانند كه به هر ترتيب ممكن بر مسند قدرت باقي بمانند؟ مگر نه اين است كه هدف دولتمردان از قدرت، ارتقاي جامعه و وضعيت مردم كشور و رشد و بالندگي كشور ميباشد. (توضيح واضحات!!) . پس چقدر شايسته مي بود كه حاكمان با اختيار خويش مسند قدرت را ترك نمايند! تا آنكه ظلم مداري و انديشههاي دگممآبانه آنان مردم را به درجهاي از اعتراض وادارد كه به عاقبت همكيشان خود [..........] دچار شوند(مصداق آيه شريفه:الملك يبغي مع الكفر ولا يبغي مع الضلم) . خيالي بس عبث كه در محك آزمون تاريخ به خوبي نتيجه خود را نشان داده.
آنچه كه مشخصا نه تنها در مورد صدام حسين بلكه تمامي حاكماني كه از خود اسطورههاي واهي ترسيم ميكنند صدق مي كند اين نكته است كه آنان هميشه فاقد مقبوليت مردمي بوده وهستند پس حق هيچ گونه اعمال حاكميت و قيموميت بر مردم را نبايد براي خود قائل شوند(درست عكس آن كه جبر زمانه ايجاب ميكند). تمامي زمامداراني كه رابطه حكومت و مردم را بر پايه تهديد قلم، زورمداري، سركوب، ارعاب، خشونت و تهديد انديشه بنا نهادهاند بنظر من بايد خوشترين فرجامي را كه در ذهنشان براي خود ترسيم ميكنند عاقبتي همچون رهبرعراق باشد. قدرت حاكمهاي كه به جاي خدمت به ملتش به ظلم و جاهليت روي ميآورد و با بنبست كشاندن وضعيت سياسي جامعه، ناكارآمدي خود را به همگان نشان دهد عاقبتي جز حاكميت عراق نخواهد داشت.
به هر نظر حكومتگران بايد بر اين امر واقف باشند كه عدم تمكين به خواستهها و ايدههاي قشرهاي مختلف جامعه تسريع تزلزل بنيان و شالوده نهادهاي اعمال حاكميت را در پي خواهد داشت، كه آنگاه همان و فدائيان و جان نثاران(همان درس پس داده هاي تاريخ!) نيز نخواهند توانست فر جامي نيكوتر از صدام براي حاكمانشان رقم زنند. بلي اين درسي است كه در تاريخ به كرات از آن ياد شده و بقولي آزموده ترين آزموده هاست كه بارها سرانجام يكسان خود را در طول ادوار گذشته با بلندترين فريادها و رساترين نداها به گوش همه رسانده، پس براستي چرا باز به بوته آزمايش سپرده مي شود؟
بله؛ شايد در آن هنگام كه صدام حسين، حاضر به پذيرش هيچ يك از شرايط بينالمللي براي بهبود اوضاع كشور خود نشد هيچ گاه روزي را در ذهن خود نگنجانده بود كه سرانجامش چنين شود و مردم كشورش كه حاكم آن، ادعاي حمايت ايشان را در بوق و كرنا تبليغ مينمود روزي براسارتش به رقص و پايكوبي بپردازند وخوشحال و سر مست فقط به صرف دستگيري وي وبا ناديده گرفتن كليه مشكلات پيرامون و ويرانيهاي ناشي از جنگ وديگر مسائل معيشتي كه گريبان گيرشان بود چونان هلهله اي از سر شوق سر دهند و جشن ملي به پا دارند. مگر اينان همان كساني نبودند كه روزي براي وي كل مي كشيدند و هلهله بر پا مي داشتند؟ مگر اينان همان فدائيان و رژه روندگان ديروز نبودند؟ پس چگونه است كه امروز چنين غريو شادي سر داده اند؟!
چگونه بود كه ديرزماني رئيس جمهورعراق (البته لفظ جمهوريت با نوع حكومت صدام هيچ گونه سنخيتي ندارد) همان شخصي كه قبل از حمله نظامي ارتش ايالات متحده، ادعاهايي مبني بر آنكه عراق گورستان آمريكاييها خواهد شد و فداييانش وكفنپوشانش در خيابانهاي بغداد رژه ميرفتند اين گونه تنها ماند ونشان داد ادعاهايش تنها تبليغي بيش براي افراد كژانديش وابسته به حكومت نبود. تبليغاتي دروغين كه هيچ گونه پايگاه واقعي مردمي بر آن مترتب و مرتبط نبود. و نمايشهايي بود كه همانند دهل، فقط صدايش از دور خوش مي نمود. براستي صدام حسين تا چه حد به اين كفن پوشان و فدائيان تكيه زد ودلگرم بود واز پشتيباني آنهااستفاده نمود كه ديگران نيز به آنها دل خوش دارند؟! در طول تاريخ تا بوده از اين فدائيان و كفن پوشان كه همگي به خوبي درس خود را پس داده اندآيا به واقع چنين نبوده؟ پس دليل تعيين دوباره ي عياراين آزموده ها چيست؟.
رهبر عراق طي دو دهه با اقتدار كذايي بر مردم كشورش حكم راند، اما چگونه اقتداري؟! اقتداري كه فاقد مشروعيت و محبوبيت مردمي بود و صرفا با توسل به قوه قهريه و زور سرنيزه بر ملتش تحميل مينمود و همگان را به سكوت واميداشت. وي تاب تحمل هيچ گونه اعتراض رانداشت وهر گونه انتقاد و فرياد آزاديخواهي را در حنجره ميفشرد، و مرتكب آن را به شديدترين وجه ممكن شكنجه مي نمود و يا به كام مرگ ميفرستاد. بله صدام حسين اقتدار داشت ولي، اقتداري نه به معناي واقعي آن بلكه اقتداري از جنس ترس از جنس زور از سر قهر. براستي اصلا مگر ممكن است اقتدار وقدرت يك حكومت را در چيزي بجز پشتوانه و زيرساخت و حمايت مردمي آن جست؟.
او ديكتاتوري بود كه تار و پود و بنيان سرير حكومت خود را بر سركوب وحذف مخالفان و منتقدان بنا نهاده و در اين راه از چنان شقاوتي برخوردار بوده كه حتي كودكان بيگناه نيز از خشم قلدرمآبانه و اقتدارگرايانه او در امان نبودند.
اما ظهور و سقوط صدام و حكومتش درسي خواهد داشت به نام «عبرت». درسي به قدمت تاريخ ... ادامه دارد
به كدامين گناه ناكرده ، به كدام اشتباه كشته شديد ؟ که به پيشاني چروك زمان مثل خطي به خون نوشته شديد
از كدام آب و گل ؟ كدام اقليم ؟ از كدام آسمان ؟ كجاي بهشت ؟ نازنينان چگونه اينهمه سال برتر از آدم و فرشته شديد؟
و خدا حتما از همان اول ، از همان روزهاي آغازين خاكتان را از نينوا برداشت و به درياي خون سرشته شديد
نمي دونم كي و كجا بود؟ فقط يادم مياد يه روز يه بنده خدائي ازم پرسيد مي دوني چرا به ما مي گن جهان سومي؟ مي دوني چرا هميشه استثمار زده و استعمار پذيريم؟ مي دوني چرا طالبان طالبان شد؟ ميدوني چرا صدام حسين اينجوري بر اريكه ي قدرت تركتازي ميكنه؟ مي دوني چرا تو ايران خودمون[...................]؟ وهزاران چرا واگر ديگه.
گفتم چرا؟
گفت : چون ما سعي در تصحيح خودمون نداريم چون ظرفيت نقد نداريم چون هنوز به جائي نرسيده خودمونو گم ميكنيم و في المثل همونجوري كه طالبان خودشونو صاحبان اصلي اسلام ناب محمدي مي دونند و براي رسيدن بهش تو افكار دگم خودشون از هيچ كاري فروگذار نيستند ما هم خودمونو صاحبان لا قيد وشرط قضيه مي دونيم و دوست داريم به انحاء مختلف از وارد شدن ديگرون به داخل گود جلوگيري كنيم و خودمون يكه تاز ميدون نام بگيريم و خودمونو صاحب مال و جان و ناموس وتفكر ديگرون ميدونيم و به جاي همه ي چند ميليون ديگه تصميم مي گيريم وتازه اينكه چيزي نيست دادگاه رو تو محكمه خودمون برگزار ميكنيم و خودمون نقش قاضي و دادستان و وكيل و بقيه رو ....يكجا بازي ميكنيم و سر آخرهم خودمون حكم رو اجرا مي كنيم. واسه اينكه دم ازآزادي و پلوراليسم و تكثر و دموكراسي و هزار تا آرمان و خيال(بله خيال چون با اين وضع رسيدن به اين چيزا فقط تو خواب و خياله!!) ديگه ميزنيم ولي وقتي به پاي عمل ميرسه خيلي متفاوت از صحبتهامون عمل ميكنيم(راستي حالا مي فهمم چرا ابراهيم نبوي ميگه ما ايرانيها فقط ملت شاعر وحرافي هستيم كه فكر ميكنيم برترين ملت و كشور روي زمينيم). واسه همينه كه تا دويست سال ديگه هم به سردر دروازه هاي دموكراسي نخواهيم رسيد. واسه اينكه ما نقد كردن رو ياد نگرفتيم واسه اينكه ما اصولا نقد پذير نيستيم واصلا ادبيات نقد برامون تعريف نشده. به اين دليلها است كه تا كسي ميخواد كاري انجام بده(هر قدر هم كوچيك) فكر ميكنيم ميخواد جاي ما رو تنگ كنه و به جاي اينكه از دستش بگيريم و بهش كمك كنيم از پاش مي گيريم ميكشيمش پائين و همه مون تو اين دور تسلسل گير افتاديم حالا خواه يكي يه خورده بالاتر يكي هم يه خورده پائينتر......... خلاصه دوستم دهها دليل و واسه واگر واماي ديگه برام شمرد كه الان خاطرم نيست.
اون روز خوب منظور دوستم رو درك نكردم تا اينكه يه نفرمسبب خيرشد و اين مطلب برام جا افتاد اونم به صورت خيلي روشن و واضح
الغرض
ولي متاسفانه يا بهتر بگم خوشبختانه معني نقد و صحبتهاي بالا برايم بيش از پيش روشن شد و نقد را اينگونه يافتم
خدايا سايه ي اين حاميان مال و جان و ناموس و از همه مهمتر فرهنگ مردم را از سر ما كم نگردان. الهي اين شيران بيشه ي قلم را از ما نگير كه هميشه غرش آنها در گوشمان باشد تا مبادا بچه گربه اي به صاحت مقدس قلم(حيطه ي فرمانروائي آنان) توهين ننمايد. خدايا مرا نيز در زمره ي آن فرهيختگاني قرار ده كه كوفت و زهر مار ذكر هر دمشان است و هر چه را مي خواهند به هر كس نسبت مي دهند ومرا لايق آن گردان كه با آنان توان مجالست و مباحصت داشته باشم
قرار گرفتن -آنچه من علاقه دارم پراخشش به نامم- در صفحه اصلي وبلاگ روشنفكر , اگر چه نمي توان كار صحيحي دانست, اما خالي از فايده هم نبود.پرخاش بين دو نفر از دوستاني صورت گرفت كه گمان مي بردم به خوبي مي شناسمشان. كساني كه آشنايي من با آنها بدين سبب است كه آنان را انسانهاي آزاد انديش ميدانستم كه با انحصار طلبي مبارزه مي كنند و برا ي به وجود آمدن زمينه براي ابراز عقايد مختلف تلاش.بگذريم از پيوند هاي احساسي مابينمان. صرف نظر از تحليلي روان شناختي كه از اين برخورد دارم, اولين پرسشي هايي كه براي من پيش آمد, اينها بودند كه چگونه مي توان دم از تكثر و امكان ابراز عقايد مختلف زد ,اما حتي در دنياي مجازي انتشار نظري متفاوت را برنتافت؟ چگونه مي توان با انحصار مخالف بود و از طرفي انتشار مطالب را در انحصار پيشكسوتان دانست؟ چگونه مي توان دم از گفتگو زد و در ديگر سو به استحزا صاحب عقيده اي پرداخت؟ چگونه مي توان از حق تعيين سرنوشت افراد به دست خودشان سخن گفت و از طرفي خرد ديگران را نفي كرد؟ چگونه مي توان افرادي را به توهم توطئه محكوم كرد و از طرفي در لابلاي سطور دنبال توطئه و سناريونويس گشت؟ از همه مهم تر چگونه مي توان به نقد رفتار عدده اي پرداخت اما خود از همان رفتار و ادبيات برا ي ديگران به كار برد؟ نمي خواهم نتيجه بگيرم مدعيان در ادعاي خود صادق نيستند, كه اين قضاوتي از همان دست قضاوت دوستان. حديث, قصه درد كهنه اي است, كه بسياري وجود آن را فرياد زدهاند. بيماري خطرناكي كه نسل به نسل به ما منتقل شده و در ضمير ناخودآگاه ما لانه گزيده است. رفتار دوستان مورد اشاره خصلتي است كه با اغماص مي توان مي توان به كل جامعه نيز تعميم داد. افراد زيادي ممكن است از روي تامل و تعقل به نتايجي مانند ضرورت وجود امكان ابراز عقايد متفاوت يا مزمت انحصار طلبي و… پي ببرند. اما حضور ميراث متورم انحصار طلبي و … در ضمير ناخودآگاهشان سرنوشت ديگري را رقم ميزند. شايد انتظار به دست فراموش سپردن تجربه تاريخي افرادي كه در حوزه نظر حداقل نقد گذشته پرداخته اند و در مزمت صفات مذكور قلم چرخاننده اند, خواسته بزرگ و دست نيافتني باشد اما شايد بتوان از آنها خواست

