جمعه ششم خرداد 1384
به راستی نمی دانم از چه می خواهم سخن بگویم! از دوستی، از صداقت، از قباحت، از رذالت، از بزرگواری یا از بی وجودی مشتی چند. بهرحال آنچه را که می خواهم بر زبان آورم به شیوایی هر چه تمام تر در قطعه ای از استاد بزرگ احمد شاملو یافتم.
با من به مرگ سرداری که از پشت خنجر خورده است گریه کن.
او با شمشیر خویش می گوید:
"- برای چه بر خاک ریختی
خون کسانی را که از یاران من سیاهکارتر نبودند؟"
و شمشیر با او می گوید:
"- برای چه یارانی بر گزیدی
که بیش از دشمنان تو با زشتی سوگند خورده بودند؟"
و سردار جنگاور که نامش طلسم پیروزی هاست،
تنها، تنها بر سرزمینی بیگانه چنگ بر خاک خونین میزند.
" کجائید، کجائید ای هم سوگندان من؟
شمشیر تیز من در راه شما بود.
ما به راستی سوگند خورده بودیم ... "
جوابی نیست؛
آنان اکنون با دروغ پیاله میزنند!!
نوشته شده توسط محمد لکی در ساعت | لینک
|
