من که بايد بروم!
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت ...
همچنان صدای نکره ی خواننده در پس زمینه نعره میزند :"ببین جهان چگونه کرده است راست؟! ". پک عمیقی می زنم. شاید از ته جان. جلوی صورتم می گیرم و نگاهش می کنم. هنوز خیلی به انتهایش مانده. بی اختیار دستم به سوی ظرف می رود و با نهایت توان می فشارمش. جوری که دیگر توانش را ندارد. می شکند. اندکی مات می نگرم. هنوز از گوشه اش دودی سفید بلند می شود که نور زرد چراغ شیطنت بچه گانه اش را بهتر برایم تصویر می کند. با چشمانم دنبال می کنم. می پیچد و می پیچد و ...
راستی این سپهری احمق چه زری زده بود؟! ولش کن. کتاب را با دقت به گوشه ای پرت می کنم. بسته ی سیگار را بر میدارم و با ظرافت سیگاری بیرون می کشم. فندک را روشن می کنم. جلوی صورتم می گیرم و می نگرم که چه معشوق وار گر می گیرد و میسوزد. راستی تا حالا با دقت به صدای زجه ی آهنگینش گوش داده ای؟
*پی نوشت:
هر کتابی که هدیه گرفته می شود ارزش خواندن ندارد. مطمئن باشید!!

