بعد از يك هفته سگي و خسته كننده و داغ، دل از اين شهر ميكني تا شايد بتواني فارغ از هر دغدغهاي دمي در طبيعت بياسايي. طبيعتي كه در خيالت قرار است مثلاً مأوايي باشد براي گريزهايت از زندگي و بايدها و نبايدهايت. كه مثلاً جداي از هر هياهو، چند ساعتي براي خودت باشي.
هنوز چند قدمي نيست كه پاي در پاي كوه نهادهاي كه حضور قدم به قدم پليس با انواع پيشوند و پسوندهاي نيروي انتظامي، امنيت اجتماعي، پيشگيري، كوهستان و هزار كوفت و زهرمار ديگر به ميزباني ديدگان خستهات ميآيند. كه مبادا فراموش كني كه كجا زندگي ميكني، كه جبر جغرافيايي هر شب بتواند آسودهتر خرخرهات را بفشارد، كه مبادا يادت رفته باشد كه عنان لحظه لحظهات در اختيار كيست، كه يادت بياورند هر كجا باشي، باش! آسمان، زمين خاك،كوه، كوچه، خيابان، پارك و ... همه از آنِ آنان است.
كمي بالاتر هنوز ...
ادامه مطلب

