تبليغاتX
یاوه - من به احمدی‌نژاد رأی نداده‌ام
ای یاوه - یاوه - یاوه --- خلائق! مستید و منگ؟

صدای قرچ قروچ بینی ام تو سرم زنگ می‌زند. گونه‌ام بد جوری پف کرده. صفحه کلید را به سختی می‌بینم.

هنوز صدای پدر ضارب توی گوشم است: "عمراً نذارم پسرم یه شب هم تو زندان بمونه". دوست وکیلم به قاطعیت می گفت:"چون ضرب و جرح ممکنه شامل دیه بالا بشه همچنین برهم زدن نظم عمومی هم محسوب می‌شه به هیچ عنوان امشب آزادش نمی‌کن". ولی آزادش کردند!

در سرم احساس سنگینی گنگی دارم. نمی‌دانم از شدت ضربه است یا از شدت فشارهای عصبی. بینی‌ام بدجوری از ریخت افتاده. گوشه چشمم هم پاره شده، زیر چشم‌هایم هم کبود. مدام با خودم حساب می‌کنم. هزینه فایده می‌کنم. چرتکه می‌اندازم. کاندیداها را یک به یک مرور می‌کنم؛ جواد اطاعت، سهیلا جلودارزاده، قمی، جهانگیری، عجایبی. اه! این انتخابات لعنتی! با خودم عهد بسته بودم که دیگر هیچ فعالیتی نداشته باشم. ولی باز هم  این حماقت مدام، مدام، مدام … .هنوز صحنه ضرب و شتم را با خودم مرور می‌کنم.

کنار خیابان دم درب ستاد با دوستانم ایستاده بودم. شب آخر فرصت تبلیغاتی بود. کار خودمان را می‌کردیم. تراکت به ماشین‌ها و عابرین می‌دادیم. کاغذی در دست من و یکی از اعضای ستاد بود که رویشان نوشته بودیم: "ما به احمدی‌نژاد رأی نداده‌ایم".

صدای فریادی از آنطرف خیابان توجهم را جلب کرد. به سرعت خودم را به آن سمت رساندم. فردی به دوستم حمله‌ور شده بود و ناسزا می‌گفت و فحاشی می‌کرد. جوانکی بود که با هیجانی که نمی‌توانست کنترلش کند مدام در حال فریاد زدن و  پرخاش و فحاشی بود. جدایش کردم و به گوشه‌ای کشیدمش. هنوز داشت فریاد می‌زد. ناگهان فریاد زدم: "بسّه دیگه! صداتو بیار پایین". گونه‌هایش از هیجان سرخ شده بود مدام در حال دشنام گویی بود که گفتم:" چته؟!". گفت:"چرا ضد تبلیغ می کنید؟ چرا اینا رو نوشتید؟!" گفتم:" خب به احمدی‌نژاد رأی ندادیم، مگه جرمه؟! من دلم می خواد همه بدونن من تو بلاهایی که سر مملکتم میاد با احمدی نژاد شریک نیستم. فقط یه هفته  تو انتخابات مارو تحمل می‌کنن و می‌ذارن حرفمون رو بزنیم این یه هفته رو هم به ما زیادی می‌بینید؟! ما داریم حرف خودمون رو می‌زنیم تو هم حرف خودت رو بزن اینهمه علم شنگه نداره که!". از خونسردی من اعصابش به هم ریخت. خیلی مضحک بود، اشک داخل چشمانش جمع شد. با خنده گفتم:" گریه نداره که! چرا گریه می‌کنی؟!". پسرک به طرفم حمله کرد و تراکت‌های مرا نیز به زمین ریخت و برگه‌ام را پاره کرد. ضربه‌ای هم به سینه‌ام زد. به عقب هلش دادم. چند نفر دیگر به ما اضافه شدند و ما را ازهم جدا کردند. پسرک هنوز فریاد می‌زد. یک نفر دستم را گرفته بود در همان حالت جلوتر رفتم گفتم:"بابا اصلاحرف حساب تو چیه ؟!".

قرچ! صورتم داغ شده بود. نور شدیدی در چشمانم می‌دیدم. نشتسم زمین، که دوستی به طرفم آمد. دستم را که گرفت فریاد زدم:" به من دست نزنید!". عجب حرف حساب دردآوری بود! چند ثانیه بعد جرأت کردم و چشمانم را به زور باز کردم دستانم پر خون بود. روی زمین هم در همان چند ثانیه کذایی کاملا قرمز شده بود. گنگ بودم. دنیا دور سرم می‌چرخید. به زور از میان ماشین‌ها گذشتم . در همان بی حالی دنبال پسرک گشتم. نه! فرار کرده بود. راننده‌ها و مسافرهای ماشین‌های عبوری با بهت مرا می‌نگریستند. در حالی که دو دستم تا مچ پر خون بود و صورتم هم کاملا خون آلود، گنگ و تلو تلو خوران به سمت ستاد برگشتم.

هنوز داخل نشده بودم که صورت کاملا خون آلودم چند نفر از بچه‌های ستاد را به وحشت انداخت. نور لامپ سقفی به نظرم تار میرسید. چند باری دور خودم چرخیدم تا محل دستشویی را به یاد آوردم. صداهای گنگِ فریاد و جیغ و کمک و ... در سرم می‌پیچید.

صورتم را زیر آب سرد گرفتم. وای!..... .

دردی ناگهان از صورتم تا مغز سرم تیر کشید. چینی سفید جلوی شیر آب کاملا قرمز شده بود. کمی سرم را بالا گرفتم و در آیینه خودم را نگاه کردم. خون زیاد بود. صورتم دیده نمی شد. یکی از بچه ها دستمال داد صورتم را پاک کردم. نه! لعنتی عوضی...

بینی‌ام کاملا شکسته و کج شده بود بالای ابرویم هم شکافته بود. همچنان قطره های قرمز خون روی چینی سفید دستشویی می چکید و پخش می شد....

تنها جرمم این بود که به احمدی نژاد رأی نداده‌ بودم.

۸۶/۱۲/۲۴

نوشته شده توسط محمد لکی در ساعت  | لینک  |