پيرمرد بدجوري عرق كرده بود. ته ريشهاي سفيدش از خيسي در نور زرد خورشيد كه از لابلاي پرده سرك ميكشيد ميدرخشيد. قطره كوچكي ناگهان از گوشه شقيقهاش جهيد و روي يقه پيراهنش افتاد. پيرمرد در همان حال كه چشمانش بسته بود، دستمالي را از جيب شلوارش در آورد. با آن پشت گردن و موهاي پشت سرش را كه تقريباً خيس بود پاك كرد و با حركت كوچكي خود را در صندلي بالا كشيد. اتوبوس تكان خفيفي خورد و صدايش شدت گرفت. خرخر موتور قراضه اتوبوس صداي مضحكي ايجاد كرده بود.
زن جواني كه در صندلي كناريام نشسته بود، بچه كوچكش را كه تقريباً از هوش رفته بود در آغوشش جابجا كرد. كودك بينوا از شدت گرما رمقي نداشت و گاه گاهي نق خفيفي ميزد كه با حركت گهوارهوار دستان مادرش پاسخ داده ميشد. خودم را در صندلي جابجا كردم و پشت پيراهنم را كه از عرق كاملا خيس شده بود كشيدم تا از بدنم جدا شود. سرم را بالا گرفتم و لعنتي به خودم فرستادم.
مجله تاخورده را از كيفم بيرون كشيدم. بيهدف شروع كردم به ورق زدن. با انگشتم عرق روي پيشانيم را پاك كردم و با گوشه شلوارم خشكش كردم. گرما مجال نميداد. بي خيال مجله شدم و پرتش كردم داخل كيف. باز لعنتي نثار خودم كردم.
همچنان بيرمق روي صندلي لم داده بودم. لبهايم خشك شده بود. انگار كه زبانم به ته حلقم چسبيده بود. زيپ كيفم را كشيدم و با دست داخل کیفم به دنبال بطري آبي كه از ترمينال خريده بودم گشتم. بيرون آوردمش و سعي كردم با لمس كردن بطری دمايش را حدس بزنم. گرم شده بود. انگار نه انگار كه وقتي از فروشنده بطري را گرفتم تكه هاي يخ داخلش شناور بود. از ناچاري بطري را بالا گرفتم. جرعه اول را به زور قورت دادم. نتوانستم تحمل كنم و مابقي را به داخل بطري برگرداندم.
از وسط اتوبوس نگاهي به جاده انداختم. حرم گرماي جاده رگههاي خفيف ناموزوني از ماشينهاي جلويي را نمودار ساخت. باز به صندلي تكيه دادم و دوباره لعنتي نثار خودم كردم ...

