تبليغاتX
یاوه - سنگ نوشته‌هاي فاشيسم
ای یاوه - یاوه - یاوه --- خلائق! مستید و منگ؟

بعد از يك هفته سگي و خسته كننده و داغ، دل از اين شهر مي‌كني تا شايد بتواني فارغ از هر دغدغه‌اي دمي در طبيعت بياسايي. طبيعتي كه در خيالت قرار است مثلاً مأوايي باشد براي گريزهايت از زندگي و بايدها و نبايدهايت. كه مثلاً جداي از هر هياهو، چند ساعتي براي خودت باشي.
هنوز چند قدمي نيست كه پاي در پاي كوه نهاده‌اي كه حضور قدم به قدم پليس با انواع پيشوند و پسوندهاي نيروي انتظامي، امنيت اجتماعي، پيشگيري، كوهستان و هزار كوفت و زهرمار ديگر به ميزباني ديدگان خسته‌ات مي‌آيند. كه مبادا فراموش كني كه كجا زندگي مي‎كني، كه جبر جغرافيايي هر شب بتواند آسوده‌تر خرخره‎ات را بفشارد، كه مبادا يادت رفته باشد كه عنان لحظه لحظه‌ات در اختيار كيست، كه يادت بياورند هر كجا باشي، باش! آسمان، زمين خاك،‌كوه، كوچه، خيابان، پارك و ... همه از آنِ آنان است.
كمي بالاتر هنوز از حال و هواي گيرهاي مشمئز كننده‌اشان به دخترها و پسرها بيرون نيامده‌ام كه صداي قريب كوبيدن پا و خواندن شعار توجه‌ام را جلب مي‌كند. مشتي جوان با ريش‌هاي تُنُك و بلند و سربندهاي قرمز و لباس خاكي و پرچم بر دوش، گرد و خاك كنان در حال پايين آمدن از كوه هستند. همچنان صداي گوش خراششان آزارم مي‌دهد كه مجبور مي‌شوم به هدفون پلير پناه ببرم.
هر چه كه بالاتر مي‌روم حضور فيزيكي‌اشان كمتر مي‌شود. تو گويي هر چه به آسمان نزديكتر مي‌شوي  شرمشان مي‌شود كه بالاتر بيايند. نوازنده گيتار خيلي علاقه دارد كه ثابت كند با گيتار بيس از مادر زاييده شده. هنوز نعشه هواي دم صبح و موسيقي هستم كه چشمم مي‌افتد به سنگي كه با زمينه‌اي آبي به نوشته‌اي سپيد مزين گشته است؛ «تا زنده‌ايم رزمنده‌ايم». ناگهان ذهنم پيچ مي‌خورد و پيچ مي‌خورد و برمي گردد به دهه هفتاد. به جنگ لعنتي و بمباران‌هاي مكرر و فرار كردن به زير زمين‌هاي تاريك  و هزار درد بي درمان ديگر! تا اينجا كه تمام نعشگي‌ام پريد! نوشته بعدي تو را به لبخند فرا مي‌خواند بسيجي! راستي تو كه بسيجي نيستي، پس گه مي‌خوري كه بخندي! پايگاه ثارالله نيز خواهران گرامي را به عذاب از آتش جهنم و هزار بلاي ديگر در ازاي رعايت نكردن حجاب دعوت مي‌كند. با ولايت تا شهادت ...، پايگاه مقاومت شهيد .. ، يگان ...، گردان ...، نه تمامي ندارد اين كوفتي‌ها!
در ابتداي انقلاب نيز ديوارهاي سرتاسر ايران به فراخور فضاي راديكال و آنارشيستي، ميزبان ديوار نوشته‌ها و پيغام‌ها شد. مرده باد و زنده باد. چندي پس از آن نيز با غالب شدن فضاي ايدئولوژيك اين نوشته‌ها در شكلي از پيام‌ها و تصاوير تغيير يافت. جنگ نيز مزيد برعلت شد و سرتاسر شهر خاكستري‌امان مزين شد به عكس و نوشته‌ها و شعارها.
شايد آن اوايل نوشتن يادگاري‌ها بر در و ديوار كوه و سنگ‌هاي مناطق ييلاقي يك سنت و تفنن محسوب مي‌شد. ولي به قطع اكنون نمي‌توان در مورد آنها اينگونه قضاوت نمود. نظامي كه از هر فرصتي جهت ايدئوليزه كردن فضا به سود خود استفاده مي‌كند، به رايگان چنين پتانسل‌هايي را از دست نمي‌دهد. چه نيك مي‌داند كه نبود فيزكي‌اش در اينجا را بايد با چيز ديگري جبران كند. شهروندي كه براي استراحت به طبيعت پاي مي‌گذارد[فارغ از هر گونه جهت گيري‌] به دنبال فرار از قيود و ساختارهاي زندگي مدرن و بايدها و نبايدهايش به محض ديدن چنين نوشته‌هايي با امضاهاي انواع يگان‌ها و  قرارگاه‌ها، بي‌هيچ چون و چرايي در ضمير ناخودگاه خويش خود را هميشه تحت سيطره انديشه‌اي خواهد دانست كه قلم بر دست، طبيعت را به سليقه خويش مي‌نگارد. و اين نگاره‌ها كمترين سودش كنترل افكار و جهت دادن به نظمي منطبق با خواسته‌هاي ايدئولوژي غالب است.
پينوشت1:
دوست پدرم كه كشورهاي زيادي را ديده يكبار حرف جالبي زد. مي گفت من به محض ورود به هر كشوري چه اروپايي و چه آسيايي و چه آفريقايي بعد از ده دقيقه گشت درون شهر و از بودن و نبودن تصاوير حكمرانان آن كشور بر در و ديوار شهر به راحتي مي‌فهمم  نوع حكومتشان چگونه است.
پي نوشت2:
البته پر بيراه هم نگفته بود!

نوشته شده توسط محمد لکی در ساعت  | لینک  |